» ترانه سُرا : ساسان مقدم
مگه می شه یه پرنده
بمونه بی آب و دونه
مگه می شه که قناری
توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم
من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم
میگه میخوام با تو باشم
مگه میشه که ستاره
توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم
عطر یاد تو نپاشه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ستاره می شم
که تو هفتا آسمونم
نمی خوام بی تو بمونم
مگه می شه ماهیا رو
بگیریم از آب چشمه
یا گلای باغ عشقو
بزاریم یه عمری تشنه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ماهیه می شم
که بدون آب و دریا
میمیرم بی کس و تنها
مگه میشه گلدونا رو
بذاریم تو حسرت آب
یا شب قشنگ عاشق
بمونه بی نور مهتاب
اگه بری ز پیشم
من همون گلدونه می شم
که واسه یه قطره آب
می کشم حسرت توی خواب
مگه می شه یه پرنده
بمونه بی آب و دونه
مگه می شه که قناری
توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم
من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم
میگه می خوام با تو باشم
مگه می شه که ستاره
توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم
عطر یاد تو نپاشه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ستاره می شم
که تو هفتا آسمونم
نمی خوام بی تو بمونم
بمونه بی آب و دونه
مگه می شه که قناری
توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم
من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم
میگه میخوام با تو باشم
مگه میشه که ستاره
توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم
عطر یاد تو نپاشه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ستاره می شم
که تو هفتا آسمونم
نمی خوام بی تو بمونم
مگه می شه ماهیا رو
بگیریم از آب چشمه
یا گلای باغ عشقو
بزاریم یه عمری تشنه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ماهیه می شم
که بدون آب و دریا
میمیرم بی کس و تنها
مگه میشه گلدونا رو
بذاریم تو حسرت آب
یا شب قشنگ عاشق
بمونه بی نور مهتاب
اگه بری ز پیشم
من همون گلدونه می شم
که واسه یه قطره آب
می کشم حسرت توی خواب
مگه می شه یه پرنده
بمونه بی آب و دونه
مگه می شه که قناری
توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم
من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم
میگه می خوام با تو باشم
مگه می شه که ستاره
توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم
عطر یاد تو نپاشه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ستاره می شم
که تو هفتا آسمونم
نمی خوام بی تو بمونم
فرستنده متن : علیرضا.م
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 3 PM توسط محمد مظفری
|
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود